خدایا یعنی اشک هایم را دوست داری که چشمه اش را خشک نمی کنی؟ دل شکسته ام را دوست داری؟ فکر نمی کنی این همه اشکی که دیشب از من گرفتی چه بلایی سر چشم و سر من می آورد؟ تو فقط اشک می خواهی و یک دل شکسته. باشد خدا. پیش تو من هیچم. این ها هم که می خواهی در طبق اخلاص...
این همه برف برای من است خدایا؟
ممنون که این همه زیبایی را برای من فرستادی. همه درخت ها شده اند درخت پنبه. همه جا شده عین بهشتت. خدایا شکرت...
حرفی نمانده است. همه چیز را گفته ام. اعترافی سخت بود. سخت سخت. ولی فرستادم نامه را. نمی دانم با این نگینی که روی دستم مانده چه کنم...
... عزیز سلام،
دومین بار است که برای تان می نویسم. بار اولی برای نامی می نوشتم که بالای داستان و نمایشنامه هایی حک شده بود. نوشته هایی که دوست داشتم و دارم. آن بار پر بودم از شور نوشتن و نوشتن و نوشتن. ولی این بار...
حالم چندان خوب نیست. نمی دانم چرا دلم خواست برای شما بنویسم. حالم آن قدر خوش نیست که دلم بخواهد با کسی حرف بزنم. چند روزی است که روزه سکوت گرفته ام. به قدر نیاز حرف می زنم و کمی بیشتر می شنوم. نه در خانه حرف می زنم نه در شرکت. لب هایم به هم دوخته شده است انگار. مامن ام شده است تختم. می روم زیر پتو و می چسبم به شوفاژ از بس این اتاق سرد است و باید چسبیده به شوفاژ باشی تا گرما را احساس کنی. در این همه سکوت، کتاب تئاتر و اضطراب بشر شما مهمانم بود و ... و ... این آخری به خاطر دختری بود هم نام من در نمایشنامه تان. می خواستم از نگین دیگری بشنوم. بدانم بقیه نگین ها چگونه هستند و من چگونه. یک هفته ای می شود که در چاه تنهایی فرو افتاده ام و هر لحظه بیشتر فرو می روم. شاید دلیلیش را بدانم. می گویند چهل سالگی برای مرد سن کمال است و سی سالگی برای زن. پنج شنبه دهگان سن ام عوض می شود. شاید این همه سکوت برای ارزیابی خودم باشد در سالی که کمتر خلاق بودم. شاید از دست خودم عصبانی هستم. شاید قاضی سختگیر وجودم پرونده ام را رو آورده و موشکافانه دارد می خواند و من چون کودکی ترسان مات ام برده و نمی دانم چه حکمی صادر می کند. هر چه هست، این واقعیت این روزها و شب های من است. روزهای سکوت و شب های کابوس. پر از خواب های آشفته و بیدار شدن های ساعت به ساعت.
در این هفته ای که پایانش قرار است به روزی برسد که می گویند روز من است، چهارشنبه ای است که شما شاید بخواهید دوباره کلاس را از سر بگیرید. این روزها به کلاس شما هم فکر می کنم. احساس من همان بود که سر کلاس گفتم. این که شما، حرف های تان و لحظه به لحظه کلاس را دوست دارم. بارها شده بود که خالی از انرژی، پر از خستگی و فشار آمدم سر کلاس و آن قدر پر انرژی برگشتم که می توانستم بلند بلند قهقهه بزنم و تا نیمه شب حتی فکر خواب هم نکنم. به دفعات به خودم نهیب زده ام که حالا که ... را در روزی از روزهای هفته ات داری چرا نمی نویسی. با خودم کلنجار می روم، حتی شرط می گذارم ولی باز نمی نویسم. نمی گویم نمی توانم. چون باور ندارم به واژه نتوانستن. فعل نتوانستن برای من صرف ناشدنی است. نمی نویسم. تنها همین. شما این را بگذارید به حساب لجبازی یکی از نگین هایم با من. کدام شان را نمی دانم. حالا تصمیمی سخت گرفته ام. این که ادامه ندهم. شاید وقتی که در کلاس می توانست مال من باشد، اگر به امین یا پانته آ اختصاص یابد به بار بنشیند. خواستم بهانه بیاورم و بگویم کار زیاد شده در شرکت و همین ساعت باید فلان کار را بکنم و بهمان کار را، ولی دیدم هیچ کدام این ها نیست. نمی گویم تلاشم برای نوشتن به نتیجه نرسید. چون تلاشی نکردم. ولی می گویم که لبریز نمی شوم از نوشتن. ذهنم راهش را گم کرده است. این که کجا قلاب بیاندازد تا همان ماهی را از آب بالا بکشد که مدت هاست با چشم تعقیبش کرده و سر گردانده پی اش. برای دوباره سر به راه کردنش، بسیار خواندم. عطش خواندن در من سیری ناپذیر است. ولی قلم دست نمی گیرد تا بنویسد. تا بکشد. تا بنوازد. لج کرده است. راستی چرا؟
آقای عبدی می گوید که تهران بر تو غلبه کرده است. یعنی راست می گوید؟ نمی خواهم باور کنم تهرانی که این همه دوست داشتم، با من چنین معامله ای کرده است. آن وقت در دوست داشتنم تردید خواهم کرد.
هرچه هست، ... عزیز، با این که بسیار دلم برای تان تنگ شده است و روزشماری می کردم برای دوباره جمع شدن مان در آن اتاق که همیشه کبوتری بیرون پنجره از لای کرکره ها شاهد لحظات مان بود، اما از این به بعد چهارشنبه ها از یاد خواهم برد که امین کجا می رود ساعت چهار به بعد.
یک اعتراف: اصلا آمادگی پنج شنبه را ندارم. کاش می شد نمی آمد این 13 دی ای که هم دوستش دارم و هم از آن متنفرم!
سه شنبه- ساعت 11 شب 11 دی ماه 1386