به آرامی، شروع به مردن میکنی. اگر سفر نکنی. اگر چیزی نخواهی. اگر به اصوات زندگی، گوش ندهی. اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی، شروع به مردن میکنی. زمانی که خودباوری را در خود، بکشی. وقتی که نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی، شروع به مردن میکنی. اگر بردهی عادات خود شوی. اگر همیشه از راه تکراری بروی. اگر روزمرگی را تغییر ندهی. اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی، شروع به مردن میکنی. اگر از شور و حرارت، از احساسات سرکش و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند و ضربان قلبت را تندتر میکنند، دوری کنی.
تو، به آرامی، شروع به مردن میکنی. اگر با شغلت، با عشقت، شاد نیستی، آن را عوض نکنی. اگر ورای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی. اگر ورای رویا نروی.اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یک بار درتمام زندگیت ورای مصلحتاندیشی بروی.
امروز زندگی کن.امروز مخاطره کن. امروز کاری کن.نگذار به آرامی بمیری. شادی را فراموش نکن. . . امروز، امروز. . . بازهم زندگی کن. . .
من این جا هستم. در این روزها که می گذرند بی آن که ردی از خود بگذارم. راستی چرا این نیاز در من فوران می کند و نمی توانم از آن بگذرم. نمی توانم ننویسم. خودم می دانم که باید بنویسم. اما...
من این روزها را دوست دارم. این روزها که استاد کامگاری چهارشنبه ها ساعت ۴ تا ۷ منتظر من و امین و پانته آ است تا از سر میز تدوین بلند شود و بیاید من پر از فشار و خسته را تبدیل به آدمی کند که توی ماشین قاه قاه بخندم و سر به سر امین بگذارم.
من این روزها را دوست دارم. این روزها که عشقی قدیمی تکان خورده و دوباره به سخن آمده. من عشق را دوست دارم، حتی اگر از جانب عزیزی باشد که سال ها از من کوچکتر است و من را اولین عشق زندگی اش می داند. بیش از یک سال است که ندیده امش. نمی دانم الان چه شکلی است. از پسر خوشگل های فامیل مان است. آن موقع ها شبیه رادان بود و توی ماه رمضان همه از اهل محل گرفته تا دانشگاه بهش می گفتند الیاس. من اما به رو نمی آورم که شیفته آن چشم های درشت و خمارش هستم. حتی قد ۱۹۲ و هیکل درشت و ورزشکاری اش را هم نمی بینم. آن سال که با ریش های پر بور و پیراهن سفید سفیدش برای عید آمد خانه ما و توی هر نگاه منتظر تحسین من بود با بدجنسی خندیدم و گفتم:حالت خوبه منصور افغانی؟ چشمانش گرد شد: چی؟ منصور افغانی دیگه کیه؟ زرین و بقیه غش کردند. گفتم: با این ریش هاشولی پاشولی و این موهای ول، شدی عین منصور دیوونه دیوونه! او هم که عین افغانی هاست پس تو می شوی منصور افغانی! از آن خنده ها کرد که خودش را نگه می دارد بعد یک هو خنده از بین دندان هایش می ریزد بیرون!
من این روزها را دوست دارم. این روزها که زرین با همه شیطنتش زنگ می زند و می گوید:آآآآآ خوبی نگین جوننننننن؟ خوشششش می گذره؟( این طرز صحبت کردن پولدارهاست برای زرین!) دیشب کارت عروسی مریم جون را آوردند، نمی آیی؟ من می مانم که کدام مریم؟ مریم خودم یا مریم نوشین؟ می پرسم: مریم؟ مریم کی؟ می گوید:اِ نمی شناسی؟ مریم... مریم اکرم!!! و من منفجر می شوم از خنده. این خانم، دختر عمه من است. همیشه اکرم بود ولی از دو سال پیش که عقد کرد شد مریم! به قول امین این که چرا باید بشود مریم جای سوال دارد. به ما مربوط نیست. جک اش مانده برای ما. همین کافی است! حالا خانم زرین خانم دارد خودش را می کند اسکارلت اوهارای مجلس با لباس شیفون دار آلبالویی که نوشین برایش دوخته و موهایی که می خواهد آن شب مش قرمز بزند. فقط اسکارلت اوهارای مو کوتاه کوتاه. این زرین ما دشمن موی بلند است. برعکس من که همیشه موهای بور موج دارم به کمرم می رسیده الا چند سال پیش که در یک اقدام انتحاری رفتم رساندمش به گردنم و خودم را آماده کردم تا به قتل برسم! که خدا را شکر نرسیدم، چون به ام خیلی می آمد. چند باری باز کوتاه کردم. البته نه هیچ وقت به اندازه موهای پسرانه زرین. ولی چون هر شب می لرزیدم و باید به تخت می بستندم گفتم ول کن! بی خیال مو کوتاه! موها ی مان را بلند می گذاریم... و حالا رسیده به کمرم. تاب می خورد و می رقصد برای خودش. به زرین می گویم: زرین، تو بشو اسکارلت. من هم برایت چکمه قرمز می پوشم و آن چنان تیپ اسپورتی می زنم تا آبروی تو برود! بهش می گویم: حالا با این لباست صف نکشند برایت؟! می گوید: کارت می دهم بهشون با شماره اشتراک!!!
من این روزها را دوست دارم و دیشب را که حمید با تبحر تمام پیتزایی درست کرد که با خروس برابری می کرد. مهم بود برایش که تعریف کنیم ازش و به به و چه چه راه بیاندازیم. خشایار این روزها حالش بد است. انگار زیر پایش آتش روشن کرده اند. رسما که دارد از ناحیه جلوی سر کچل می شود. عصبی است و راه به حال خودش نمی برد. هم از لحاظ کار، هم کنکور و هم خانه تحت فشار است. خودش هم حسابی هول کرده است. من از قانون خانه شان خوشم نمی آید. پدر و مادر برای هر کدام شان یک بار سرمایه گذاری می کنند.خشایار همان موقع که کامپیوتر اپیدمی شده بود، یکی خریده و حالا باید این را بدهد خروس قندی بگیرد. ولی خانواده برایش نمی خرند، چون معتقدند ما کار خودمان را کردیم. اگر نیلوفر بخواهد شاید، ولی برای خشایار دیگر نه. خشایار هم نصف کارهایش با کامپیوتر است. مانده معطل. مثلا تا آخر هفته باید لوگو و فایل اداری شرکت شان را تمام کند و آن وقت کامپیوتر ندارد. هزار تا امتحان هم دارد. پدر و مادرش هم دعوای حسابی باهاش کرده اند که توی این موقعیت کارگاه گرفتن تان دیگر چه بود. خدا کمکش کند.
من این روزها را دوست دارم به خاطر سرما و باران نم نمش. شب هایش را می پرستم، هر چند تن خسته ام با من راه نمی آید و شب زنده داری نمی کنم.
من این روزها را دوست دارم به خاطر شایان لیلا که من شده ام محرم اسرارش. دو سه باری آمده شرکت و به بهانه کتاب خریدن، رفته ایم تا میدان ولیعصر و حرف زده است برایم. دوستش دارم. این کلنجار رفتنش برای این که خودش را بهتر بشناسد. برای این که کم تر آسیب ببیند و قوی شود. دیشب از رابطه اش با دوستانش می گفت. از امیرفرهاد و ماهان و سروش. با هیجان و تمام حس های مثبت و منفی، لحظات را برایم می ساخت و من از بالا برایش همه چیز را می شکافتم. برایم خوشایند بود که خودش به بعضی نتیجه گیری ها رسیده. می خواهند بفرستندش انگلیس. خودش به شدت دلش می خواهد برود. اگر رفتنی باشد باید تا سال تمام نشده برود. دفعه قبل کویر شریعتی را برایش خریدم و دیشب زندگی نامه دکتر حسابی که پسرش ایرج نوشته. بیرون کتابفروشی پولش را داد و گفت اگر نگیری دیگر نمی گویم بیا برویم کتابفروشی. اوه، چه تهدیدی! قبول کردم و پول گرفتم. برای من هم مهم است که کنار شایان راه می روم و حرف هایش را می شنوم. نمی خواهد تصویرش در ذهن من به هم بخورد اگر دل به درس نمی دهد و تنبل شده است. دیشب دم نشر مرکز بهش گفتم: تو هر جور آدمی باشی برای من عزیزی شایان. من همیشه تو را همان پسر کوچولوی پنج ساله ای می بینم که اولین بار توی خانه لیلا دیدم که مثل دو تا بچه گربه با آریان همدیگر را لیس می زدید و بازی می کردید. شایان حالا پسر رشیدی است که خیلی خوب لباس می پوشد و هیکل شکل گرفته اش یادگار دوران شناگری اش است و روزهای باشگاه. محکم حرف می زند و توی هر گامش محکم به زمین می گوید که این منم شایان!
خدایا شکرت برای همه این روزها. این روزها را به همه زندگی ام ببخش...