تبليغاتX
< VOLVER

VOLVER
تنها خدا حق دارد بیدارم کند.
دوری من از منبع نور

مامان برگشت اصفهان. به بودنش کنار خودم عادت کرده بودم دوباره. جایش خالی است. هنوز حس نکرده ام. صبح بلند شدم و آمدم سر کار. ولی نبود. نه روی تخت زرین، نه توی هال. شاید دستشویی بوده که ندیدمش. بی خداحافظی آمدم. صدایش را از پشت تلفن شنیدم که می گفت سفر خوبی بوده. با رویال سفر ایرانیان رفت. این بهترین سرویس تهران- اصفهان است. بهتر از همسفر و سیر و سفر. من به مامانم رفته ام که سریع دوست اتوبوسی پیدا می کنم. او هم با خانم ارمنی کنارش دوست شده بود. خانم آبادانی بوده که از ۱۷ سالگی آمده تهران. حالا دیگر مامان خداداد خوشحال است. حالا منبع نور رفته اصفهان و آن جا روشن است. خدایا او را به ما ببخش. خاضعانه ازت می خواهم که مامانم را در پناه خودت زنده و سالم نگه دار. خبر خوب هم این بود که قلب مامان سالم است. این توی اسکن هسته ای ثابت شد. خدایا به اندازه تمام ستارگانت شکر...

 


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|
دل نازکی که منم!
تا چه قدر باید دردت بیاید که کاسه چشمت پر شود؟ نمی توانم حرف بزنم. تا می آیم حرف بزنم بغض می کنم و اشکم می ریزد.


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|
روزمرگی...

مامان شده مامان هسته ای! می خندیم و می گوییم: مامان هسته ای حق مسلم ماست! تا شعاع دومتری اش نباید برویم. ما هم بچه های حرف گوش کن، چسبیده بهش غذا خوردیم!

انگار قرار است آذر نیاید. لیلا باهاش حرف زده و گفته که فعلا در وضعیتی نیستم که بتوانم حقوق بهت بدهم. این که هر روز بیایی، باید بهت حقوق بدهم. اگر حقوق ندهم نمی توانم ازت کار بخواهم. این جوری خجالت می کشم. حرف های شان را آذر به من گفت نه لیلا. گفتم اگر تو نیایی من هم نمی آیم. من نمی توانم کار های تو را هم انجام بدهم در این فضا و این شرایط کاری و مالی. رودروایستی که نداریم. لیلا فشار رویش هست ولی دارد به همه فشار می آورد. همه سختی بکشند تا مشتری هایش آب توی دل شان تکان نخورد! نه. نمی شود. آن پیش پرداخت حق اوست. نمی گیرد. آن وقت همه می افتند توی دردسر. خلاصه اوضاع دوباره بدجوری گه مرغی شده...

دستم هم به نوشتن نمی رود. فکر کنم این بار استاد فلکم کند. دچار سکون نوشتاری شده ام. باید تا فردا شخصیت هایم را ببرم. کنفرانسم را بدهم. ولی برای هیچ کدام آماده نیستم. خدا به من رحم کناد!

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 8:21 قبل از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|
نیما

بعد از کار آمده بودند خانه. گفته بود نمی مانم. امین را دعوا کرده بود که از ریختت خوشم نمی آید نه فیلم می بینید نه چیزی. گفتم نگهش دار. کجا برود تا کرج؟ مانده بود وقتی رسیدم خانه. خانه شده بود تگزاس. پر از دود و مه. داشتند بحث فیلمنامه ای می کردند آن سرش ناپیدا. خندیدم و گفتم: کلاس استاد کامگاری را پیچاندیم وارد کلاس استاد نیما شده ایم؟ رفتم سر کامپیوتر. آهنگ جیم گذاشتم. صدایش را زیاد کردم. کم کردم. گفتم بسه... حمید هنوز نیامده بود. کلاس بود. زرین بساطش را پهن کرده بود که حالا چی اضافه کنم به این ها؟ شکیب گفته یک چیزی اضافه کن به این ترکیب ها. پرسید از نیما که چی اضافه کنم؟ و همان شد که دو ساعت هم زرین، نیما را به کار گرفت. معلمی توی خونش است این بچه. گفت دوره لیسانس درس هم داده. دائم سیگار می کشید. سیگار با سیگار روشن می کرد و نصفه می انداخت توی قوطی نوشابه کوچکی که دستش بود. می گفت نصفه خاموش می کنم تا نکشم. تا کم تر بکشم. گفتم خوب روشی است. چون ممکن است به خاطر این که خرجت هم بالا می رود تا چند وقت دیگر ترکش کنی. گفت آره ولی مسئله این است تمام که کردم، نصفه ها را در می آورم. گفتم: در شیشه که تنگ است. چه جوری؟ شیشه را خم کرد و دانه دانه در آورد و گفت: این جوری. تا پلوماش را امین درست کرد و شام را خوردیم، شد ۵/۱۱شب. وقتی منتظر بودیم که بچه ها بیایند برای فیلم دیدن، به نیما گفتم: نمی خواهم بچه ها بدانند، خودم می خواهم بدانم. چی شد که بین تو و خشایار و پدرام ، پدرام ماند بیرون؟ چرا دیگر با پدرام صمیمی نیستی؟ گفت: من این حس را ندارم. هنوز پدرام را همان طور دوست دارم. ولی پیش نمی آید دیگر با هم باشیم. ایلیاد هم که آمد از هند، پیش نیامد بروم پیش اش. وگرنه من همه شان را همان طور دوست دارم که قبلا. بچه ها آمدند. همه آماده شدیم برای فیلم دیدن. فیلم " فریاد مورچه ها". فیلم آخر محسن مخملباف. خانم لونا شاد VOA هم بازیگر شده بودند و ما خبر نداشتیم. با آن فارسی حرف زدن به لهجه غلیظ اصفهانی اش! لخت هم که شدند. گل مالی شان هم کردند. امین از وسط فیلم بلند شد و گفت مسخره است و رفت توی اتاق که بخوابد. حمید هی غلت و واغلت می زد و نیما هم سیگار می کشید. زرین هم که از همان اول رفت خوابید. بعد از فیلم حمید هم رفت خوابید. نیما سرش را برگرداند طرف من و پرسید: نگین چرا این را پرسیدی؟ گفتم: هیس! حمید داشت می رفت بخوابد. رفت خوابید. گفتم: احساس می کنم پدرام ناراحت است. تو سال بالایی بچه ها بودی، نه؟ گفت آره. گفتم: ارتباط با تو برای بچه ها مهم بوده. آن هم به عنوان یک سال بالایی نمونه که استادها رویش خیلی حساب می کردند. حالا توی کل کل های این دو تا، پدرام باید حس خوبی نداشته باشد که تو با خشایاری، نه؟ گفت: کسی چیزی گفته؟ گفتم: نه این حس خودم است. از تولد حمید. وقتی شما سه تا با هم یک جا هستید، پدرام ناراحته است. خشایار خوشحاله و تو هم خنثی. گفت: از تولد حمید؟ باور نکرد. گفتم: پدرام خیلی عاطفی است و فکر کنم این ها اذیتش کند. از همین جا نیما به حرف افتاد و تا ساعت ۵ صبح داشتیم حرف می زدیم. تمام فردا کسل بودم و توی رختخواب. مثل مرغ پرچ! شده بودم. ولی می ارزید. نیما برایم پررنگ شد. رنگ گرفت. از خودش گفت که دو سال و نیم بوده که پدرش می میرد. یک خواهر از پدرش داشته و دیگر هیچی. مادرش هم قبل از این ازدواج، یک طلاق داشته و بعد از پدر او هم یک طلاق دیگر داشته و فوق العاده عصبی. وحشتناک. از آن عصبی بد جورها. تا سه- چهار سالگی به خاله اش می گفته مامان. بعد حالی اش می کنند که این خاله ته. مامانت نیست. می گردد ببیند کی مامانش است. می بیند همه به یکی می گویند مامان. به همان می گوید مامان. باز می گویند نه. این مامانت نیست. این مامان بهجت است. می گفت هنوز که هنوزه بهش می گویم مامانِ بهجت. اولین عشقش توی مهد اتفاق می افتد. حالا نمی داند کجاست. بعدی اش وقتی که دوم دبستان بوده. می گفت دختر همین مسلمیان بیشعور بود. خیلی دوستش داشتم ولی بعد فهمیدم از یک پسری توی مدرسه ما خوشش می آمده و می خواسته من بروم رابط بشوم. رفتم هم. ماجراهای عاطفی هی پیش می آمده برایش. با زندگی سخت. عمویی که می خواسته او را از مادرش بگیرد و بعد قطع رابطه می کند. تا 14 سالگی که همین یک نوه بوده. با فامیل هم دائم قهر و آشتی می کردند. با دایی اش هم که صمیمی بوده و خیلی دوستش داشته، می رود خارج و وقتی برمی گردد اصلا نیما او را به یاد نمی آورده. بعد فوق دیپلم گرافیک قبول می شود تبریز. می رود تبریز. بعد هم کارشناسی ناپیوسته. که می گفتند واحدهای تان را قبول می  کنیم و قبول نمی کنیم و یک سال درگیر بوده. توی دانشگاه هم با هیچ دختری ارتباط نداشته. سرشان به کار خودشان گرم بوده. اولین گروه نقاشی بودند و موش آزمایشگاهی. با ایلیاد جور بودند و همین پای شان را تا حراست هم باز می کند که شماها با هم ارتباطی دارید که به دخترها محل نمی گذارید؟! می فهمند باید یک جایی با یک دختر دیده بشوند که در مورد چیزی غیر از درس و دانشگاه حرف بزنند. باید! و از همین جا دردسرهای نیما شروع می شود...

ارتباط با دخترهایی که او را وسیله ای می دیدند برای انتقام گرفتن از جنس مرد. در آخرین ارتباط که دو سال است تمام شده، او گوشه ای از وجودش را جا گذاشته. می گفت بین همه کسانی که باهاشان بودم این از همه زشت تر، بداخلاق تر، منفورتر و اذیت کن تر بود. عمر رابطه مان هم پنج ماه بیشتر نبود. پنج ماه شبانه روزی. وقتی تمام می شود، نیمایی روی دستش می ماند که نمی داند با او چه کار کند. ناخودآگاه گریه می کرده، به هم ریخته بوده و حتی در مقابل خدای خودش هم قرار گرفته بود. آخر چرا؟ او که ادعایی برای بندگی خدا هم ندارد که دائم امتحان شود. او که ایوب نیست. او که حسین نیست. خدا سر به سر او می گذارد، آخر چرا؟ این همه اتفاقات ریز و درشت که یکی اش برای ناک اوت کردن هر کسی کافی است. پشت سر هم. نیما با این همه توانایی و استعداد. می گفت کار برایم عار نیست. رفتم توی شرکت تبلیغاتی، حق و حقوقم را ندادند. گفتم اشکالی ندارد. رفتم آجر روی آجر چیدم. رفتم کارگری. گفتم شاید باید از آن طرف ماجراها را ببینی. از طرف آن دخترها. تو چه تاثیری در زندگی آنها گذاشته ای؟ گفت: یکی شان که الان نمازش ترک نمی شود. گفت همه می گفتند نمی دانیم چه نیرویی داری که پیش تو آرامیم. این خاصیت را در رابطه با حیوانات هم دارم. یکی از بچه ها بود که غازش می آمد توی بغل من، سرش را می کرد توی یقه من می بوسیدم. می خوابید همان جا. برای خود دوستم هم همین طور است. با این تفاوت که با او از بچگی بوده و من او را بزرگی ها دیدم و همان ارتباط را می گرفت. قانون گرگ ها هم این است: وقتی گرسنه می شوند و طعمه ای ندارند، آن قدر دور هم می چرخند تا یکی شان خسته بشود و بیافتد. آن وقت همه بهش حمله می کنند و تکه پاره اش می کنند. این نه مال بدی شان است نه وحشی بودن شان. ذات شان این جوری است. اگر به تو هم حمله می کنند مال این است که تو را از خودشان دیدند. از دسته گرگ ها. حالا این که تو گرگ نیستی و سر از دسته آنها درآوردی، مشکل تو است و نه آن ها. شاید حکایت من هم همین بوده. شاید.

دلم می خواست می توانستم به او کمک کنم. دلم می خواست می توانستم برای چراهایش جوابی داشته باشم. نداشتم. نمی توانستم برای بدبیاری هایش توجیحی بتراشم. ساعت 5 صبح شده بود. من رفتم که بخوابم و او نمازش را خواند و خوابید. گفت با عشق می خواندم نمازم را. الان نه. می ترسم. کاری ندارد این چهار رکعت خواندن. وقتی هم که نمی گیرد از من. می خوانم. سه ماه ماندم توی خلوت خودم. خدا را لمس می کردم. دستم را دراز می کردم به خدا می رسیدم. رقیق شده بودم. شفاف شفاف. درست بعد از این سه ماه بود که smsهای او شروع شد و ول کن هم نبود. گفتم شاید خدا می خواهد که من به او کمک کنم. با برادرش خانه داشتند تبریز. ماه رمضان بود. هفته بعد از آن smsبازی اش مرا دعوت کردند خانه شان افطار. رفتم که نگویند تاقچه بالا گذاشت. گفتند شب بخواب. ماندم. دخترک نشست به حرف زدن و درد دل کردن. بعد گریه کرد. تا خود صبح گریه می کرد. احساس دین کردم از آن به بعد. گفتم نباید زیاد به هم نزدیک بشویم. سکس هم نخواهیم داشت. گفت باشد. هر چی تو بگی. سه هفته بعد به هم زدیم. بیش از ده بار به هم زدیم و دوباره شروع کردیم توی این پنج ماه. آخرین بار بعد از عید بود. گفتم می روم کویر. خط نمی دهد. تماس نگیر. بی خبر بودم. خیلی سختم بود. نزدیک تولدش شد. یک سکه گرفتم رفتم خانه شان و بهش دادم و گفتم دیگر تمام. داغ بودم. رسیدم دانشگاه ضعف کردم. از حال رفتم. یک هفته لمس بودم. توی راه دانشگاه زنگ زد که چی فکر کردی برای من سکه می آوری و شروع کرد به دری وری گفتن. محلش نگذاشتم. ولی دوسال گذشته. اگر الان بیایند بگویند مرده هیچی ام نمی شود. ولی یک لحظاتی یادش که می افتم لمس می شوم باز. همه چیز با هم می آید. آن پنج ماه. روی درخت انجیره. آن سه ماه و همه سختی هایم. آخر چرا؟ من که ادعایی ندارم خدا...

***

برایش نماز خواندم. برای نیما پیش خدای خودم دعا کردم. خدایا کمکش کن. او لیاقتش را دارد. مطمئنم. خدایا، تو دریابش.

 


لينك | نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|