تبليغاتX
< VOLVER

VOLVER
تنها خدا حق دارد بیدارم کند.
خشم

می توانم همه جا را زیر دندان هایم ریز ریز کنم. مثل موریانه بیافتم به جان همه چیز و هر چی که هست را بکنم یک تل خزینه. یا بشوم آتش و به ریز و درشت همه چیز بپیچم و یک تل خاکستر به جا بگذارم. می توانم گلوی آدم ها را بگیرم و خفه شان کنم. می توانم آن قدر بزنم شان که آرام بشوم. می توانم سر تک تک شان داد بزنم، آن قدر که صدایم بگیرد و خودم بشوم یک لاشه و بیافتم روی صندلی. می توانم هر کارشان را به نقد بگذارم و سر هر چیزی غوغا به پا کنم. می توانم سر هر ریاکار جار بزنم و هر کسی بهم گفت بالا چشمم ابروست، روزگارش را سیاه کنم. همه این کارها را می توانم بکنم. ولی نمی کنم. ساکت می نشینم این جا پشت این کامپیوتر و می شوم انق. می شوم بداخلاق. آن قدر ترد شده ام که به تلنگری می شکنم. گریه ام می گیرد. آب وجودم جمع می شود و از چشمانم جاری می شود. جاری می شود که سبکم کند. می خواهد سبکم کند ولی هنوز سنگینم. نه. من دیگر نمی توانم آدم ها را ببخشم. من دیگر خدا نیستم. من الان آتشم. من الان موشکم. من دارم منفجر می شوم.


لينك | نوشته شده در دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|
بارون میاد جر جر...

یادم رفت تبریک بگویم... اولین باران پاییزی را می گویم. داشتم برمی گشتم خیس خیس شدم. کیف کردم. مردم دیوانه شده بودند. می دویدند. بعضی ها هم ایستاده بودند زیر سایه بان ها به امید تمام شدن باران. مبارک باشد... به پای هم پیر شویم!


لينك | نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:49 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|
یک مهمانی

دارند می آیند. آخ لبم... توی راهند. دلم برای همه شان تنگ شده. امین. مرتضی. حمید. حتی این پیمان با مرامی که جمعه آمده بوده کرج و دوباره دیروز برگشته تبریز تا بچه ها توی جاده ننشینند. بابا استوره وفاداری! قرار شده مجسمه اش را از گل درست کنیم بزنیم سر کوچه مان یا نه، به جای پطروس فداکار قالبش کنیم به ملت! خوب فکری است ها!

دیشب رفتم خانه مامان لیلا. لیلا گفت خانواده نامزد مسی دارند می آیند. گفت ما هم تا حالا ندیده امشان. چند تا خانواده ایم که می خواهیم شام را دور هم بخوریم. گفت من تعجب می کنم تو چه طور این مدت هم تنها مانده  ای توی خانه. باید بیایی. رفتم. شکوه گلم یک عالمه زحمت کشیده بود. میزی چیده بود عالی. با سه تا گل رز قرمز روی میز سفید و قرمز حریری که به هم  تابانده بود، جلوه ای داده بود به میز که نگو و نپرس. (اوه ... اوه... چه رمی کرد این خانم دکتر بردیا! پشت به من تلویزیون دارد برای خودش سریال مزخرف اغما را نشان می دهد. خنده دار است، لعیا زنگنه وقتی عصبانی می شود صدایش می لرزد. می شود خانم بزی!!!) خلاصه تا همراز و خانواده اش که می شد خواهرش ساناز و شوهر و پسرش ایلیا و خانواده دایی و چند تا فک و فامیل دیگران شان آمدند شد ساعت ۵/۹ شب. همراز نصف سن مسی را دارد و همان انگلیس با او آشنا شده. تقریبا برهنه بود و موهایش را آن چنان پوش داده و صاف کرده بود که همان بود که لاله گفته بود که از صبح توی سلمانی زیر سه شوار است. سعی می کرد با نگاه لنز قهوه ای اش همه را مسحور خودش کند. اول مهمانی که من وارد شدم وقتی به مسی دست دادم گفتم تبریک می گویم ولی مسی گفت نه نه نه. نگین خانم اصلا از این خبرها نیست. فقط یک مهمانی ساده است. اصلا از این حرف ها نزنید. من هم گفتم خوب تبریک نمی گویم! و همه خندیدیم. توی مهمانی راه به راه می گفتند نامزد همراز. موبایل زن دایی خانم زنگ زد. بلند شد از سر جایش و با صدای کمی آرام گفت: سانی جان من مهمانی هستم. خانه نامزد همراز هستیم. یا سر عکس گرفتن مسی که ایستاد پپش علی آقا، خندید گفت: می گویند بایست کنار چی؟ همریش؟ و باز خندید. خوب. انگار همه می دانستند و می گفتند به هم ولی نباید کسی تبریک می گفت.

یک نکته جالب درباره دیشب: من نمی توانستم به همراز مستقیم نگاه کنم. فکر می کردم نگاه توی چشمانش من را لو می دهد که می فهمم دارد نقش بازی می کند. این همه عشوه و آن رژ قرمز قرمز روی لبش کاملا ساختگی است. یا شاید هم مال این بود که من خودم هیچ وقت توی تمام عمرم این قدر عشوه و ناز نداشته ام که او دیشب داشت. جدی و خشن. من درستم یا او نوعی؟ توی مهمانی اسپرت ترین لباس را من پوشیده بودم. اصلا معذب نبودم ولی... شاید این همه بی رنگ بودن خوب نباشد. خودم را با همراز مقایسه نمی کنم. او دختری است که انگلیس بزرگ شده. به هر حال زندگی آن جا با این جا تومنی دو زار فرق می کند، ولی من هم می توانستم همین جور باشم. چرا نشدم؟ چرا همیشه خواستم صدای هنرم بلندتر از هر صدایی باشد؟ چرا نخواستم با اغواگری و عشوه های زنانه دل هر مردی را بلرزانم؟ باید برای این چراها جواب های محکمی به دست بیاورم. دیشب کلی با شایان حرف زدیم. توی مهمانی آن چنان بحث هایی راه انداخته بودیم که شایان دست از سرم برنمی داشت. با این که هر کدام شان چه شایان و چه آریان برای خودشان مردی شده اند، ولی هنوز برای من دو تا پسر چهار ساله و پنج ساله لیلا هستند که می نشاندشان جلوی تلویزیون و خودش می آمد دانشگاه و دل تو دل اش نبود که بچه ها دارند چه کار می کنند و دائم می رفت زنگ می زد. یعنی هم سن الان پارسا بودند که من دیدم شان. چه قدر دوست شان دارم. شب هم فرزاد تا من را دیده می گوید: جاخالی نگین! کجایی دختر؟ پیدات نیست. پارسا هم از رختخواب من جم نخورد و توی دل خودم خوابش برد. صبح هم آمده آن قدر ماچم کرده که بیدار شدم و می گوید نمی خواهم بروی سرکار. باید بمونی پیش من. آقا مهدی به پارسا می گوید نوک و او هم هیچی نمی گوید. البته بدش می آید یکی دیگر بهش بگوید نوک. بچه ام حجب و حیا دارد رویش نمی شود به بزرگترش چیزی بگوید!

مهمانی خوبی بود در کل. خانواده لیلا خانواده خودم هستند. همه شان را خیلی دوست دارم. مامانش که یکی از اسطوره های زنی است که در ذهن من مانده. استقلالش، نبوغ و هوشش. با این که یک زن عامی است ولی همه فامیل شان اعتراف می کنند که اگر ایشان مرد بود محال بود که سیاستمدار نشود. محبوب همه است.

چه قدر خوشحالم که عمر تنهایی ام دارد سر می آید. دلم برای حضور همه شان توی خانه تنگ شده. برای دست پخت امین لک زده. باید وقتی آمد کلی بزنمش! آخر مدل محبت نگینی این طوری است دیگر!!!


لينك | نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 8:37 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|
شب قدر

بارخدایا:

مرا عمر طولانی ده و رزقم را وسیع گردان و تنم را سالم بدار و به آرزوهایم نایل ساز و اگر نام من در دفتر اهل شقاوت است محو گردان و از اهل سعادت رقم زن که تو در کتاب آسمانی که بر پیغمبر مرسل خود که رحمت بر او و آل او باد فرستادی فرمودی خدا هر چه را بخواهد محو و هر چه را بخواهد اثبات می کند و اصل کتاب آفرینش نزد اوست. هر چه تصرف و تغییر در عالم تواند بود.

ای خدا:

آن چه به قضا و قدر خود حتم و قطعی گردانیده ای و در آن چه از فرمان مقام حکمت ازلیت حد و تمیز اشیاء را در شب قدر مقرر داشته که دیگر آن حکم هیچ قابل تغییر و تبدیل نیست در آن مقام مرا از حاجیان کعبه محترم خود گردان. در این سال آنهایی که حجت شان مقبول و سعی شان پسندیده و لایق پاداش تو هستند و گناهان شان بخشیده ای و زشتی های شان مستور و محو ساخته ای مرا از آنان قرار ده و نیز در قضا و قدرت عمر مرا طولانی و رزقم را وسیع مقرر فرما.

امشب شب قدر است. قول معتبر می گوید امشب شب قدر است. خواب بر چشمم حرام باد که می خواهم تا صبح دعا کنم و عبادت. باشد که مقبول افتد. آمین.


لينك | نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 10:46 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|