تبليغاتX
< VOLVER

VOLVER
تنها خدا حق دارد بیدارم کند.
تنهایی من

ده روزی می شود که حمید و امین و مرتضی رفته اند تبریز تا سفارش های لیلا و شکوه و هیلیا را در کارگاه پدرام درست کنند و بیاورند تحویل دهند. زرین هم همان شب رفت اصفهان تا پیش مامان جونم این ها باشد به این بهانه که هفته آینده من کلاس ندارم! جمعه هم خواست بیاید من گفتم نیا که حالا اگر بیاید باید دائم قلبم توی دهانم باشد که این بچه چه کار می کند توی خانه تنهایی و چه طور روز را سر می کند تا من شش و نیم هفت خسته و مانده برسم خانه. زرین هم که اگر بد انق بشود که دیگر خدا را بنده نیست. نمی شود با صد من عسل خوردش! حتما هم تنهایی حوصله اش را سر می برد و می شود سگ دور از جونش! من هم خسته و گرسنه و روزه برده باید تازه سرحالش بیاورم. گفتم نیا خودم را راحت کردم.

این ده روز به تنهایی اخت شده ام. اتاق امین اینها شده اتاق عبادتم. جانماز را پهن می کنم و تا وقتی دلم بخواهد می گذارم پهن بماند. با صدای بلند نماز می خوانم. برای خودم غذا درست می کنم. غذا را تزیین می کنم و سفره ای می چینم شاهانه. یخچال مان پر شده از گزارش هفتگی! دیگر هیچ جایی ندارد و من سر صبر باز غذا درست می کنم. می خواهم بماند تا بچه ها بیایند و ببینند نگین خانم گل و گلاب شان چه دست پخت خوبی دارد! وقتی باشند، آشپزخانه در انحصار بلافصل امین خان اعظم است و خدایی اش دست پختش خیلی خوب است. مثل مامان غذا درست می کند. با همان طعم ها و همان کیفیت.

کتاب آقای عبدی هم به سلامتی چاپ شد. نشر چشمه منتشر کرد. زنگ زد و گفت که خبر خوب این که کتابم درآمد. روی جلد خیلی خوبی دارد. از عکس های خود آقای عبدی است. داستان ها را خوانده بودم به غیر از یکی به نام قباد که خیلی طولانی بود و همان سبک آقای عبدی است با جملات بلند و نفس گیر و تصویر سازی خوب. برایش خوشحالم. بعد از آن تن لرزه این خبر واقعا خوب بود. شاید هم دیگر قشم نرود و کاری را در همان اصفهان کنار خانواده اش شروع کند. امیدوارم هر کاری می کند خیر باشد.

لیلای من هم که رفته انگلیس. من و آذر هستیم و روزه و حرف و سخن.


لينك | نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 1:29 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|
اولین روز از هفته ای تلخ

توی تاکسی نشسته ام. جلو. بغل دست راننده. سه زن نشستند کنار هم صندلی عقب. از همان دقیقه اول زن پشت سر راننده شروع کرد با موبایل صحبت کردن. ریز اطلاعات شرکت را می گفت. من این کار را کردم. آن کار را کردم. دو نفر هم آمدند برای مصاحبه. من از یکی شان خوشم آمد، از آن یکی نه. گفتم شما زنگ می زیند. بیایید شرکت ببینیدشان. آن نامه ها را چی کار کنم؟ آن فایل ها را چی؟ من گوشم به رادیو است. خانم رافعی و خانم حبیبی رو کل هستند دوباره. ولی صدای آن خانم مثل یک نویز بدصدا هی پارازیت می اندازد بین حرف های خانم رافعی و خانم حبیبی. یک باره بین چه کنم چه کنم های خانم این جمله توجه ام را جلب می کند: من باید قطع کنم. صدای خانم های توی تاکسی درآمده که من چه قدر حرف می زنم. تا حالا ندیده اند کسی با موبایل حرف بزند. چه قدر پررو! تلفن را قطع می کند و می توپد به بغل دستی اش: مدیر عامل شرکت است... می پرسد باید همه را جواب بدهم. کنار دست تان می شینند دود می کنند تو حلقتون صداتون در نمی یاد حالا چهار کلمه من حرف زدم ایراد می گیرید؟ من همیشه حرف می زنم تو تاکسی؛ بار اولم که نیست... خانم بغل دستی هم با صدایی که به دوبلورهای کارتون می خورد می گوید: آره من ندیدم کسی حرف بزند... شما اولین نفری هستید که من موبایل دستش می بینم. از وقتی نشسته داره حرف می زنه می گه دو کلوم... مسائل شرکت را همون شرکت حل کنید نه توی تاکسی... بیخود می کنه اون که دود می کنه ... بیخود می کنه... ما همه ساکتیم. نه من حرف می زنم، نه راننده تاکسی نه آن یکی خانم. و ما همه بی تفاوتیم. هیچ کس حال اظهار نظر ندارد. ما به درد بی تفاوتی مبتلا شده ایم. همه ما مردم ایران.

می آیم شرکت. لیلا نیامده. با آذر حرف می زنیم. از همه چیز می گوییم. وقت ناهار می شود. آذر می گوید مرغ آورده ام ولی نان نداریم. من می روم نان بگیرم. من هم کتاب آخر رضا قاسمی را دانلود کرده ام و دارم می خوانم. آذر غذا را گذاشته سر گاز. می گوید نگین حواست باشدها. می رود. چند صفحه که می خوانم بلند می شوم می روم سر گاز. صدای موبایلم بلند می شود. صدای آهنگ خانه است. مرتضی است. دارم غذا را هم می زنم. با صدای آرام احوال پرسی می کند. سر به سرش می گذارم. حوصله ندارد. می گوید نگین یک خبر بد دارم. – چی؟ طوری شده؟ - هیچی. حمید دایی مرد. – مسخره بازی در نیار مرتضی. – راست می گم. دیشب خوابیده صبح بلند نشده. – جدی می گی؟ مامان کجاست؟ - مامان بیمارستانه. حالش بد شده بردندش بیمارستان. – کی بالا سرشه؟ - نوشین. – بقیه کجان؟ مامان خداداد؟ - خونه دایی این ها. همه آن جا هستند. بعد خداحافظی می کند و من را باقی می گذارد با غمی که روی دلم مانده. به گریه افتاده ام. هنوز گریه می کند. زنگ می زنم خانه. حمید گوشی را برمی دارد. صدایم در نمی آید. می پرسم: امین کجاست؟ می گوید: خواب است. می گویم: بیدارش کن. امین خواب آلود می گوید: بله. بهش می گوید چه شده. به هق هق افتاده ام. می گوید حالا تو خودت را ناراحت نکن. قطع می کنم. با نوشین حرف می زنم. بیمارستان بالای سر مامان است. گریه می کند. گریه می کنم. چند لحظه بعد زنگ در را می زنند. در را باز می کنم. آذر می آید داخل. پشت در مانده ام. برمی گردد نگاهم می کند. با خنده. خنده بر لبش خشک می شود. چی شده نگین؟ من دوباره می ترکم. می گویم و اشک می ریزم. راه می روم و اشک می ریزم. می گویم وای بر دایی ام. می گویم شیرازه زندگی شان در رفته. می گویم و راه می روم و اشک می ریزم. مامان بیمارستان است. مامان بیمارستان است. مامان بیمارستان است. مامان خداداد چه کار می کند؟ بعد لیلا می آید. تا مرا می بیند می پرسد: نگین چشه؟ آذر می گوید. ساعت دو  امین زنگ می زند و می گوید کلاس استاد را برویم. می رویم، ولی من هیچ چیزی نمی فهمم. همه چیز را از زیر لایه ای از اشک می بینم. شب راه می افتیم. صبح می رسیم. توی بغل نوشین گریه می کنم. توی بغل مامان خداداد گریه می کنم. توی بغل شیرین گریه می کنم. مامان رفته حمام. بیرون که می آید سفت بغلش می کنم و گریه می کنم. می گویند دایی همه اش دارد گریه می کند. می گویند کمرش خم شده. می گویند و گریه می کنند. و این تازه روز اولین روز از هفته ای است که سیاه بود و تلخ...

 


لينك | نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 4:48 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|