یک خبر خوب هم این که زرین هم به تیم ما پیوست! نقاشی قبول شده تهران. آمده پیش ما. توی اتاق من. با من. آقای عبدی می گوید که تو یک کودتای خاموش کرده ای و همه را داری می آوری تهران. ماییم دیگه!
تمام شد روز تولدت و من هیچ شادی نکردم برای به دنیا آمدنت. دلم می خواستم می آمدم یکی از مولودی هایت و کنار کسانی که تو را عاشقانه دوست دارند، امروز را سر می کردم. اما نشد. یعنی دعوت نشدم. دلم می خواست روز تولدت ویژه باشد برای من، ولی در شلوغی ناهار خوردن و حمام کردن خانواده حمید و عمه اش، هیچ اتفاقی نیافتاد. خیلی دوستت دارم. نه مثل کسانی که آن قدر نامت را صدا می زنند و می چرخند که از خود بی خود می شوند و زمان را گم می کنند و یا کسانی که نام تو را به ریا می آورند و از عدل تو دم می زنند. مثل خودم دوستت دارم. اندازه دل خودم که به دریا می ماند.