تبليغاتX
< VOLVER

VOLVER
تنها خدا حق دارد بیدارم کند.
من و ننوشتن...
می توانم دیوانه بشوم؟ بله حتما می توانم. تا فردا ظهر باید یک طرح آزاد از بردیای دروغین بنویسم. سه نمایشنامه با صحنه و دیالوگ و همه چیز. و من هنوز چیزی ننوشته ام. در ضمن آقای کامگاری هم زوم کرده که من آن هفته ننوشته بودم. این می تواند دلیل خوبی برای دیوانگی من باشد؟!

یک خبر خوب هم این که زرین هم به تیم ما پیوست! نقاشی قبول شده تهران. آمده پیش ما. توی اتاق من. با من. آقای عبدی می گوید که تو یک کودتای خاموش کرده ای و همه را داری می آوری تهران. ماییم دیگه!


لينك | نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|
تولدت مبارک

تمام شد روز تولدت و من هیچ شادی نکردم برای به دنیا آمدنت. دلم می خواستم می آمدم یکی از مولودی هایت و کنار کسانی که تو را عاشقانه دوست دارند، امروز را  سر می کردم. اما نشد. یعنی دعوت نشدم. دلم می خواست روز تولدت ویژه باشد برای من، ولی در شلوغی ناهار خوردن و حمام کردن خانواده حمید و عمه اش، هیچ اتفاقی نیافتاد. خیلی دوستت دارم. نه مثل کسانی که آن قدر نامت را صدا می زنند و می چرخند که از خود بی خود می شوند و زمان را گم می کنند و یا کسانی که نام تو را به ریا می آورند و از عدل تو دم می زنند. مثل خودم دوستت دارم. اندازه دل خودم که به دریا می ماند.


لينك | نوشته شده در شنبه ششم مرداد 1386ساعت 8:10 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|