در حد بیچاره کردن من، اصرار می کرد که برایم تابلو بکش. عین همان که در خانه لیلا اینهاست. من می گفتم این تابلو که به نظر می آید با اعتقادات شما متفاوت باشد. او می گفت نه، این نماد خاصی را به من القا می کند. من هم وقتی رفتم اصفهان، یک نصفه روز جمعه را اختصاص دادم به کشیدن تابلو برای او و حالا می گوید نظرم عوض شده و نمی خواهم. شما جای من بودید چه می کردید؟ من کاری نمی کنم، فقط باز هم به حس درونی خودم بیشتر ایمان می آورم.
عدو شود سبب خیر اگر خدا بخواهد. عجیب راست است این حرف. با این کار او، من فهمیدم هنوز می توانم همان نصف روز تابلو سیاه قلم را بکشم و تحویل بدهم و این حس خوبی به من می دهد. خدایا شکرت.
خشایار دیشب با تهدید حمید که اگر می خواهی نیایی نیا، ولی بدان که آبجی ات ناراحت می شود! ساعت ده با دو تا کمپوت آناناس آمد خانه مان و از همان دم در آبجی کوش؟ آبجی کوش؟ راه انداخته بود. من که داشتم با آقای اسلامی بعد عمری حرف می زدم، در را باز کردم و از لای در برایش دست تکان دادم که یعنی داداش لوسم، من این جا هستم. تا باهاش سلام علیک کردم، گفت چه قدر صدایت خوشگل شده. شده مثل صدای آن خانمه کی بود که تو اسکار آن سال بود؟ آمریکاست... من با کیف گفتم: شهره آغداشلو؟ به به! چه داداش گلی دارم من! خوبی عزیزم! همه مرده بودند از خنده.
این فقط خشایار نیست که می گوید صدایم وقتی سرما خورده ام و تارهای صوتی ام حسابی درگیر شده، خفن قشنگ می شود. همه می گویند. حالا تا خفه نشده ام، اگر دکلمه ای چیزی دارید تعارف نکیند تو را به خدا!
خشایار گفت: آخر شما بگویید خواهر من اید و من هم برادر شما. ولی من که نمی توانم واقعا" برادر شما باشم. نمی توانم مثل امین باشم. اگر پسر بودی یا خواهرم بودی، می پریدم رویت و آن قدر ماچ ات می کردم تا بگویی آشتی. الان داری ناز می کنی و من هم باید از راه دور منت کشی کنم.
راست می گفت. خود من هم همین طور هستم. امین که تبریز بود، من بی تاب دیدنش شده بودم و دائم توی خانه راه می رفتم و می گفتم: پس این جونور چرا نمی آید؟ تا این که یک روز صبح، مثل همه وقت های آمدنش کله سحر بی خبر کلید انداخت توی در و آمد تو. البته من تاکسی که ایستاد بیدار شدم و امین را دیدم که داشت وسایلش را می گذاشت پایین ولی تا آمدم به خودم بجنبم و باور کنم که امین آمده، زرین در را مدل خودش باز کرد و داد زد: امین آمده و ویژی رفت پایین. من هم دویدم دنبالش و امین را با یک کپه ریش پروفسوری و سبیل دیدم و اول بهش گفتم: قیافه را! بعد ماچ اش کردم و همگی رفتیم پایین و پریدیم سر ساک هایش و همان جا سوغاتی های مان را داد و من طبق معمول همه چیزهایی که برای بقیه آورده بود را بیشتر پسندیدم و از دست همه قاپیدم و خوب شلوغش کردم. مامان که رفت توی آشپزخانه، پریدم روی کله امین و هی مشتش زدم. مامان آمد بیرون دید من دارم امین را می زنم، گفت: اِ تو که این همه دلت تنگ شده بود! چرا داری می زنی اش؟! امین خندید و گفت: ولش کن مامان راحت باشد. این محبت نگینی است!
حالا هم دلم می خواست بلند شوم خشایار را اول یک دل سیر بزنم که بعد از آن شب که من خوب حمید و خشایار را دعوا کردم و با وجود مامان خشایار و نیلوفر رفتم توی اتاق و آنها تنهایی فیلم را دیدند و کلی به همه شان برخورده بود، هیچ عکس العملی نشان نداده بود و با من درست مثل قبل رفتار می کرد ولی من ازش به شدت بدم آمده بود. اصلا نگاهش نمی کردم و حرف هم که بیلمیرَ! تازه رفتم مامان را هم آوردم و بعدش هم مرتضی و زرین آمدند و ما دائم هم را می دیدیم و من سرد سرد رفتار می کردم. خشایار رسما عاصی شده بود. بالاخره توی تولد زرین گفت: نگین خانم می شود چند لحظه بیایید توی اتاق و آن جا پرسید که اتفاقی افتاده؟ من مثل یک تکه یخ گفتم: نه! گفت ولی افتاده. شما با خیلی سرد شده اید. نه نگاهم می کنید نه حرف می زنید. هر بار هم که شما را می بینم سردتر رفتار می کنید. گفتم: من هم با واسطه با شما حرف می زنم. شما گله تان را با واسطه حمید و امین به گوش من رساندید؛ من هم ترجیح می دهم همین کار را بکنم. گفت: من چیزی نگفتم. و خلاصه سر حرف باز شد. و گفت که من نخواستم سر آن حرف باز شود و شما آن ماجرا را به بهترین نحو با آوردن گلدان همه چیز را ختم به خیر کردید و من نخواستم بچه بازی دربیاورم. گفتم که شماها نمی توانید وقتی خواستید من بشوم خواهرتان و وقتی نخواستید نه. گفتم مگر برادری کجا ثابت می شود؟ همین جاها دیگر. شما نمی خواهید من خواهرتان باشم و من هم حالا دوباره خواهر دوست تان هستم نه خواهرتان که دلسوزی برای تان بکنم و نگران تان باشم.
ساعت یازده شب خشایار را کشاندیم خانه خودمان تا مثلا فیلم ببینیم و امین گفت می خواهیم این برنامه تمام شود. و خشایار گفت که نگین نمی خواهد و من خیلی شوکه شدم که نگین گفت نمی توانم. نگین گفت که من همیشه خوش اخلاق نیستم. شما روی خوب من را دیدید و من سگ اخلاقی هستم که تا ندارم. من هم رم کردم و گفتم دیگر نگین تمام شد. گفتم من با بچه ها رفت و آمد می کنم ولی وقتی می روم که نگین نباشد. سعی هم می کنم که دوباره ارتباط بگیرم و دوباره ارتباطم را با نگین درست کنم.
گفتم که تو درک نمی کنی من دلگیر شده ام و دلجویی می خواهم. مثل همه خواهرها که ممکن است از دست برادرشان ناراحت بشوند یا اصلا خودشان را لوس کنند. هی داری کل قضیه ر زیر سوال می بری. آن وقت بود که خشایار گفت که هر چه قدر هم ما بگوییم خواهر و برادر هستیم من که نمی توانم مثل امین باشم و حالا بپرم ماچ ات کنم!
الان بیشتر خشایار را دوست دارم. فردایش که با پدرام آمد تا پایش را گذاشت خانه ما صدای خواهر خواهرش هوا بود.
حالا هم با عزیزی روبرو شده ام که او هم خودش را برادر من می داند ولی می گوید جایز نیست که فلان کار را بکنیم یا نکنیم. من خواهر دو تا پسر شاخ شمشاد هستم و دو تا برادر دارم که تا ندارند. خدا لحظه لحظه همراه شان باشد و هر دو آن ها را به من و خانواده ام ببخشد که هر دوی شان چشم من هستند. مثل هر سه تا خواهرم که می پرستم تک تک شان را. من اگر به کسی می گویم برادرم هستی، ذات برادر بودن را از او می خواهم نه هیچ چیز دیگر را. امیدوارم این را همه بفهمند. ما زنده ایم به محبت. چرا این را دائم به دلایل مختلف از هم دریغ می کنیم؟ اگر برادرم باشی ولی فقط به حرف، من نمی خواهم این برادری را. من می خواهم محبت طرف مقابلم درونم را گرم کند. به من انرژی بدهد و رو به خدا بکنم و بگویم: خدایا شکرت...
قرار ملاقات داشته ام که آفریده شده ام؟