تبليغاتX
< VOLVER

VOLVER
تنها خدا حق دارد بیدارم کند.
کی شلیک می کنی پس؟

آمده ام پیش لیلا. با شرکت تسویه کردم و همه چیز تمام شد. از امروز دوباره با مهرناز رفتیم ساعی دویدیم. با jaanam? هم دیروز تمام کردم. گفتم که دلیلی ندارد حال خوب مان را با دیدن هم بد کنیم. برای هم آرزوی موفقیت کردیم و حلالیت طلبیدیم و کات.

خدایا من درست سر خط هستم. نفس توی سینه حبس کرده ام و ماندم منتظر که تو شلیک کنی و من بدوم. اگر شلیک نکنی نفس توی سینه ام حبس می شود و می میرم ها!   


لينك | نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|
گنجشکک اشی مشی لب بوم ما نشین...

روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .

 

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت " . مي ايد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .

 

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :

 

 " با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.


خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.


خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.


اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.

 

پ.ن.:خوشحال نشو نارایانا جان. این ها از خودم نیست. نمی دانم مال کیه. امروز دیدم توی باکسم آمده. نوشتم برای تو و هر کسی که این مدل نوشته ها را دوست دارد.

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|
درد دلي بين خدا و بنده گنهکارش

خدايا با من قهري ...!!!
بنده ي من نماز شب بخوان که يازده رکعت است...
 -
خدايا! خستـه ام، نمـيتوانم نيمه شب يازده رکعت بخوانم!
بنده ي من! قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان...
-
خدايا! سه رکعت زياد است!
-
بنده ي من! قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو
-
خدايا! من در رختخواب هستم و اگر بلند شوم، خواب از سرم ميپرد!
-
بنده ي من! همان جا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله...
-
خدايا! هوا سرد است و نمـيتوانم دستانم را از زير پتو بيرون بياورم!
-
بنده ي من! در دلت بگو يا الله، ما نماز شب برايت حساب ميکنيم.....

بنده اعتنايي نميکند و مـيخوابد.....
-
ملائکه ي من! ببينيد من اين قدر ساده گرفته ام، اما بنده ي من خوابيده است. چيزي به اذان صبح نمانده است، او را بيدار کنيد، دلم برايش تنگ شده است،امشب با من حرف نزده است...
-
خداوندا! دو بار او را بيدار کرديم، اما باز هم خوابيد...
-
ملائکه ي من! در گوشش بگوييد پروردگارت، منتظر توست...
-
پروردگارا! باز هم بيدار نمـيشود!
اذان صبح را مـيگويند، هنگام طلوع آفتاب است...
-
اي بنده! بيدار شو، نماز صبحت قضا مـيشود...
خورشيد از مشرق سر برمـي آورد. خداوند رويش را برمـيگرداند.
ملائکه ي من! آيا حق ندارم که با اين بنده قهر کنم؟
واي نه ... !
خداي مهربونم..... با منم قهري.....؟؟!
ولي باز هم خدا من رو مي بخشد
و باز هم ... !

 

 


لينك | نوشته شده در یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 12:22 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|
تولد و تناسخ

تولد گرفتیم. خشایار و نیلوفر آمدند عصبانی و ناراحت. منتظر مادرشان هم بودیم. نیامده بود. معلوم بود چیزی شده. رفته بود خانه خواهرش و گفته بود به روح مادرم نمی آیم. به قول امین معلوم شد مادر خشایار از آن آدم هایی است که به روح اعتقادی ندارد! این کدی است بین امین و دوستانش مخصوصا پیمان. تبریز توی شرکت پیمان دائم دیر می آمده و بی خبر همه قرارها را کنسل می کرده. همه کلافه شده بودند از دستش. امین زنگ می زند به گوشی اش. یک بار. دو بار. صد بار. بالاخره خودش زنگ می زند. امین خندان حالش را می پرسد و می گوید: پیمان عزیزم، تو به روح اعتقاد داری؟ پیمان می ماند چه بگوید. انتظار داشته امین دعوا کند. این چه سوالی است آخر. می گوید: آره خب. امین دوباره می پرسد: پس اعتقاد داری؟ می گوید: آره. چه طور مگه؟ امین داد می زند که ... تو آن روحت با این روحیه کار گروهی ات!!! پیمان منفجر می شود از خنده. باید باشید و  بشنوید پیمان که تعریف می کند.

رفتیم دنبال مامان خشایار دم خانه خاله اش.خشایار از دختر چهار ساله خاله اش گفته بود که با به دنیا آمدن اش اعتقاد خشایار به تناسخ را کامل کرده است. جوری با آدم بزرگ ها حرف می زند و آن ها را سر کار می گذارد که خودت می مانی. نیلوفر بغلش کرد و بوسیدش. آمد طرف من. گفت: بیا برویم نگین را ببین. گفت: من می شناسمش. پرسید: مگه دیدیش؟ گفت: نه. ولی می شناسمش. بغلش کردم و بوسیدمش. گفتم: اسمت چیه؟ گفت: ستاره. گفتم من هم تو را می شناسم. توی آسمان دیدمت. خیلی ذوق کرد. مامان خشایار آمد و ما برگشتیم خانه.

همه چیز خیلی خوب بود. جای همه تان خالی. شش نفر بودیم و اندازه شصت نفر شیطنت کردیم.


لينك | نوشته شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|