این جا همه چیز بر مدار تبعیض می چرخد. کامران بابا از پانصد و پنجاه رسیده به هفتصد و پنجاه. اول گفته یک میلیون. بهش گفتند که ببین با این مدرک و کاری که تو می کنی، درست است این رقم که می گویی؟ برو هم خودت فکر کن، هم بپرس از چند نفر. رفته فکر کرده و پرسیده، دیده نه. مدرک ادبیات انگلیسی دارد از تهران مرکز. همان بچه پررو خودمان است که از همه کوچکتر است. انگار حسودی می کنم بهش. شما هم بودید حسادت می کردید. سه سال از من کوچکتر است. دی ماهی هم هست. رشته اش هم با من یکی است. اما او مرد است و من زن. او می تواند هر غلطی که دلش می خواهد بکند، من نه. او توی این خراب شده جا دارد برای پیشرفت، من نه. او توی این شرکت حکومت می کند، من نه. او سه سال است که با یکی دوست شده و ازدواج کرده، من نه. او باباش حاجی است، من نه. او با زبانش مار را از توی لانه اش در می آورد، من نه. او همه را هر طوری بخواهد سر انگشتش می چرخاند، من نه. داشتم سست می شدم در رفتن. باز مصمم شدم. رفتن پیش لیلا هم ماجراهای خودش را به همراه خواهد داشت. این که او هیچی از کامپیوتر نمی داند. این که همه کارهای آن جا قرار است روی سر من بیافتد. این که می خواهد از این جا هم کم تر حقوق بدهد و حتی بیمه هم نکند. این که آن جا بروی دیگر زمان ات به هیچ عنوان مال خودت نیست. هر لحظه از شبانه روز ممکن است بگوید بیا کار داریم.
خدایا تقریبا دارم دیوانه می شوم. بهترین دعا برای این روزهای من این است که بهترین و درست ترین تصمیم را بگیرم. (آمین)
توی تاکسی نشسته ام و نگاهم را انداخته ام بیرون. گوشم اما به رادیو جوان است. دیگر دارد کم کم از این خانم هاشمی حرصم می گیرد. کی گفته او حق دارد مجری دوم هر برنامه ای باشد؟ کی گفته می تواند جای فاطمه صداقتی بیاید، جای خانم جعفرپور و رافعی هم بیاید؟ آقا ما نمی خواهیم یکی از مجری های روی خط جوانی به این وضع بیافتد. این را باید به کی بگوییم؟ دو شب پیش هم شب شیشه ای فرشید منافی را آورده بود. با یک قیافه جدید و همان قدر دوست داشتنی. من داشتم پر در می آوردم. یک توهین آشکار این رشید پور این بود که سوال برنامه را در رابطه با مهمان شان تنظیم نکرده بود که چند باری هم فرشید جان توی شوخی و جدی اعتراض کرد. چیزی که مرا شوکه کرد، حرفی بود که آخرهای برنامه فرشید منافی در مورد مهدی زری باف گفت. این که او خطایی در برنامه اشاره کرده که منجر به اخراج شدن مهدی زری باف شده است. نمی دانم ماجرا از چه قرار بوده. می گفت نیم ساعتی آقای خجسته با ما صحبت می کرد که یعنی اصلا نباید این اتفاق می افتاد و نتیجه اش هم این شد که مهدی زری باف از رادیو اخراج شد... تنبیه اولش را می دانستم. شهرام گیل آبادی چهار روز اجازه نداده بود فرشید جان بیاید سر برنامه روی خط جوانی. اصلا از این رشیدپور خوشم نمی آید. خیلی بادمجان دور قاب چین است مرتیکه. دیشب هم اصرار داشت که شهاب حسینی اند قیافه و تیپ و همه چیز است. چرایش را نمی دانم. می رسیم به ساعت و هفت و نیم و اخبار. نمی دانم کی کی از شهرداری می گوید که مردم پارکبان هایی را عوض نیم ساعت پول یک ساعت را می گیرند، حلال کنند. واقعا چه مملکتی!
این روزها فضای خوبی بین ما سه تا ایجاد شده. ما سه تا یعنی پیرکسوت و من و تازه وارد! من هم اسمم پیش کسوت است. تازه وارد تازه که آمده بود ما نمی دانستیم چه طور دختری است. سر و زبان می ریخت و خودش را برای عجالتا" لوس می کرد و ما هم به هم نگاه می کردیم و زیر زیری می خندیدیم. حس های مان نسبت بهش متفاوت بود. اما حالا کلی حرف برای زدن داریم.
صبح وقت صبحانه خوردن، حرف رسید به استدلال های مذهبون و طبیعت گراها و عدالت و تناسخ و نجوم و کهکشان و تصادفی بودن و... دامنه بحث مان گسترده شد و باز مثل همیشه این حرف ها، چیزی از تویش در نیامد. تعامل قشنگی بود به قول تازه وارد. دو روز قبل روابط را بررسی می کردیم و رسیدیم به زندگی پیرکسوت و شرایط آن موقع که پر از سخت گیری بود. از جانب برادرها، پدر و مادر. می گفت من هیچ جوره شانس نیاوردم. آن قدر به هر کسی که دوست پسر دارد حسودی می کنم حالا که نگو. هیچ چیز را تجربه نکردم. یکی را هم که دوست داشتم از ترس رفتم به برادرم گفتم و وقتی دیدش، دیگر اجازه نداد همدیگر را ببینیم. حالا دیدن ما چه طور بود؟ توی راه مدرسه، از راه دور! همان هم قطع شد که تو آبروی ما را بردی، این کیه تو انتخاب کردی و از این حرف ها... حالا هم توی زندگی خودم، شدم هم مامان شوهرم و هم بچه ام. انگار دو تا بچه جوان و کودک دارم که با آن کودک باید بچه گونه رفتار کنم و با آن جوان هم فقط سلام علیک کنم و ببینم که فقط دارد فوتبال می بیند و همیشه خسته است و زود می خوابد و ساعت ها توی ماشین را فقط به سکوت بگذرانیم. من له له حرف زدن دارم، ولی او تا می آییم حرف جدی بزنیم به شوخی برگزار می کند و یا خیره می شود به تلویزیون و اصلا مشتاق نیست.
انگار رسم این جاست. همه همان رفتار را دارند که آقای عجالتا" دارد. همه می دانند که من دارم می روم، ولی هیچ عکس العملی از خود نشان نمی دهند. توی تولد حتی کلامی در این مورد زده نشد. در صورتی که آن جا آن دفتر کلی حرف زده اند که حیف است من دارم می روم. من حدود 400 تا عکس گرفتم. از همه. خودم توی انگشت شمار عکسی هستم. ولی این هم برای شان عادی بود. از کی این ها به این بی تفاوتی مطلق رسیده اند؟