لينك | نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|
مرا دریاب
خودم را مهمان کردم به چیزی که اگر امین بفهمد با مشت می کوباند توی سرم و زرین هم حتما: راست می گی؟ رفتی سه هزار تومن دادی زبان و سیرابی گرفتی؟ خلی بچه؟ مامان هم حتما آهی می کشد و با شکوه می گوید: من که این همه زحمت می کشیدم می رفتم می خریدم و با آن همه سختی تمیز می کردیم با مامان خداداد، شماها با غر و ناله یک کمی از نخودهایش می خوردید و یک کمی هم آبش و زبان و سیرابی را. آن قدر بد می خوردید و بی اشتها که آدم بدش می آمد نگاه تان کند. حالا رفتی سه هزار تومان دادی کله پاچه خریدی؟ ادامه مطلب
لينك | نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 9:58 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|