چه مهجور مانده ای عزیزم... مدت هاست نیامدم حتی گرد و غبار از رویت کنار بزنم. ببخش مرا. مادر آمده تا هر دو دست به عمل بسپارد. دست های نازنینی که اگر به این روز درآمده به خاطر ما بوده. از بس که کار کشیده از آن عصب ها که حالا کشیده شده و در هم پیچ خورده و دست هایش را به خواب می برد و سوزن سوزنی می کند.
دعا کنید. دعا کنید من وظیفه فرزندی به جا بیاورم. کم نیاورم. دعا کنید خدا او را به ما ببخشد. آمین.
خدایا یعنی اشک هایم را دوست داری که چشمه اش را خشک نمی کنی؟ دل شکسته ام را دوست داری؟ فکر نمی کنی این همه اشکی که دیشب از من گرفتی چه بلایی سر چشم و سر من می آورد؟ تو فقط اشک می خواهی و یک دل شکسته. باشد خدا. پیش تو من هیچم. این ها هم که می خواهی در طبق اخلاص...
این همه برف برای من است خدایا؟
ممنون که این همه زیبایی را برای من فرستادی. همه درخت ها شده اند درخت پنبه. همه جا شده عین بهشتت. خدایا شکرت...