دائم دارم از آدم های نادان ضربه می خورم. فکر می کنم تعداد این آدم ها در دور و اطرافم به شدت زیاد شده. این آدم ها همیشه بودند ولی نزدیکم نبودند. حالا نه. شده اند حتی جزو آدم هایی که هر روز در تماسم با آنها. و این نادانی آنها گاهی مرا به هم می ریزد. مثل امروز که از شدت ناراحتی گلویم خشک خشک شده و ساعت ها تا افطار وقت داریم. لب هایم می سوزد. سرم سنگین است. این جور مواقع احساس می کنم پشت پلک هایم چشمی دیگر است که دارد اشک می ریزد. بی وقفه ساعت ها اشک می ریزد. و من در ظاهر سکوت را دارم و لب های به هم دوخته شده و نفسی که تنگ می شود و بغضی که راه گلو را می بندد.
داستان ساده و سرراست است: مردی کندهوش، با لهجه ای غریب که نه از توانگری پهلو بر سلیمان می زد و نه در کمالات حتی ارزنی بهره داشت، سر راه دختری قرار گرفت که در هوش و فراست زبانزد بود و می توانست با غضب نگاهش صد مرد را رژه کشیده جلو خود نگاه دارد. مرد نرد عشق باخت و این را نیز پیش دختر واگویه کرد. دختر عشق اش را قبول کرد و تنها به سادگی و عشق او ایمان آورد و دل به همان بست. احترام او، عشق او تنها دلگرمش می کرد. ناگاه روزی دختر متوجه شد که زنی به خانه مرد است و او تمام این مدت حتی داشتن او را هم انکار کرده است. بعد دروغ از پی دروغ و حالا دیگر بی احترامی آشکار.
چه کسی می گوید عشق شاه بیت آفرینش است؟ عشق آن چنان در این روزگار به گند کشیده می شود که نمی دانی عشق بود یا شهوت. عشق بود یا دغل. باید برای شروع رابطه چیزهای دیگری را معیار قرار دهید. این را من ایمان دارم. آن که به پول طرف نگاه میکند که اگر فلان ماشین را نداشته باشد یا در بهمان خیابان خانه نداشته باشد،لایق نگاه کردن هم نیست به مراتب بیشتر برد می کند تا کسی مثل آن دختر که معیارش آدم بودن طرف است و صداقتش. خدایا دلت برای آن دختر بسوزد...
لينك | نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|
تکه سنگی در سراشیبی کوه برفی قل خورد و افتاد. می غلتد و پایین می آید و در هر چرخش خود، سفیدی برف را بیشتر به تن می گیرد. از دیشب ساعت ۹ اولین ضربه به آن خورد و حالا دیگر تکه سنگ نیست. حجمی از برف است که پایین می ریزد و من از این بهمنی که تا چند روز آینده بر سرم هوار خواهد شد، وحشت دارم. می ترسم. چندین بار تجربه اش کرده ام. باید بیاید و نابود کند و رد شود. هیچ کس جلودارش نیست. هیچ کس. هیچ راهی برای کنترل آن نمی شناسم. از من ویرانه ای می گذارد تا بار دیگر با تن آسیب دیده و روح خراش برداشته ذره ذره آن را بازسازی کنم و باردیگر باور کنم کسی را که این بار نمی دانم با چه نقابی سر راهم قرار خواهد گرفت. حتی سادگی و عشق بی حد و حصر هم معیار درستی نیست برای آن که از قوانین خود پایین بیایی. باید همیشه سفت باشی و نفوذناپذیر. باید دور از دسترس همه باشی. باید دور از دسترس دروغ باشی و دروغگو.
بر این ویرانه گام ننهید که تازه زیر تاخت سم های سواری له شده است...
لينك | نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|
ببین یه سوال می پرسم الان هم نمی خواد جوابشو بدی. فقط بهم بگو حتما. مهمه برام. آن روز من این همه شما را حرص دادم. این قدر عصبانی تون کردم. چی شد شب که زنگ زدم راهم دادید پیش خودتون؟
ساکت می ماند. چیزی نمی گوید.
چرا چیزی نمی گید؟
مگه نگفتی الان جوابش نمی خوای؟ بهت می گم، ولی نه الان. خودم هم باید فکر کنم. خودت چی حدس می زنی؟
من جوابشو می دونم. ولی می خوام از زبون شما بشنوم. مال من خیلی هم پیچیده نیست. همون بحث ارزش داشتن و این هاست.
نمی گوید چون هنوز ننوشته نمی تواند تحلیل اش کند. باید بنویسد. لحظه به لحظه اش را. هنوز ننوشته و این نیز کنار هزار اتفاق ریز و درشت می گذرد بی آن که هیچ جا ردی از خود بگذارد.
لينك | نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|
راستی چی شد؟ آن روز این امیرحسین رفت خواستگاری؟ پاسخ آری بود یا خیر؟
داد می زند: معلومه که نه! مگه گوز خورده تو سرشان؟ دخترشانو بدن گربه ببره بهتر از اینه که بدن دست این!
( می میرم از خنده) این جوری نگید تو رو خدا... مگه اون جا ننشسته؟ آدم یه دوست داشته باشه مثه شما، می تونه راحت هزار تا دشمن را معاف کنه برن!!!
لينك | نوشته شده در یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 1:3 بعد از ظهر توسط نویسنده ای در کار نیست...|